محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
184
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
انصارى را گفت : تو برو و بر شتر نشين و راه مدينه بر گير و پيغمبر را بگوى كه عمرو را كشتند ، و او بو سفيان را هيچ نتوانست گفتن . انصارى گفت : من از تو جدا نشوم تا بنگرم كه كار تو چگونه خواهد بودن . عمرو بدويد و قريش او را اندر نيافتند ، و از مكّه بيرون شد و به غارى اندر پنهان گشت . و انصارى نيز با و اندر شد ، و سه روز اندر آن غار بودند و كس ندانست . و يكى از مهتران مكّه نامش عثمان بن مالك بر اسب مىآمد و تنها بود ، بر در غار بگذشت . عمرو از غار نگاه كرد و او را بديد تنها . خويشتن را از غار بيرون افگند و كاردى بر شكم وى زد ، بكشت و برفت و شتر خويش بگرفت و هر دو بر نشستند و برفتند . و چون از حرم بيرون آمدند و به تنعيم آمدند ، خبيب را بر دار بديدند . عمرو آن دار بكند و خبيب از دار فرو افتاد بر زمين ، و عمرو شتر را براند . چون دو روزه راه بيامد دو تن را ديد از اهل مكّه كه مىآمدند . و بو سفيان ايشان را به جاسوسى فرستاده بود تا خبر پيغمبر [ 194 b ] بيارند . عمرو ايشان را گفت : اسير باشيد يا نه ؟ گفتند : نه . يكى را تيرى بزد و بكشت و ديگر را اسير كرد و به مدينه آورد و گفت : يا رسول الله ، بو سفيان را نتوانستم كشتن ، و ليكن جاسوس او را آوردم . پيغمبر عليه السّلام او را دعا كرد .